داستان های نشانکی

خواب شازده کوچولو

کتاب شازده کوچولو - بوکمارک نشانک

گم شده بودم ….

با پاهای شازده کوچولو می‌دویدم..!!

نمی‌دانستم در کدام سیاره‌ام!؟

با تنِ رابین هود جنگل را تا ناکجا می‌رفتم.

هراسان …  با چشم‌های سفید‌ برفی پیِ  پناهگاهی بودم.

کوچک شده بودم …!!

گم شدن در هر سن و سالی باشد تورا مانند کودکی هراسان خواهد کرد.

همین چند ساعت پیش، قبل از خواب، سن و سالم به خواندنِ داستان‌های بزرگسال قد می‌داد.

پریدم …. از آن خوابِ  وهم‌ آلود.

كتاب را زهرا از دستانم گرفته و بسته بود.

كجا بودم؟

نشان به آن نشانى كه زهرا می‌داند گم شدن کابوسِ تمام وقت من است کتاب را برداشتم و نفس راحتی کشیدم.

همین‌جایم:

دو مامور تفنگ به دست گیله‌مرد را به فومن می‌بردند…

به کتاب هایمان احترام بگذاریم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *