رادیو نشانک

خانه مادربزرگ | داستان کوتاه صوتی

خانه مادربزرگ

خانه‌ی مادربزرگ بود و پشتی‌هایش، آن‌چنان که خستگیِ یک هفته مدرسه‌ی اجباری را از تن به در می کردی.

سماورِ همیشه جوشان، حیاطو درخت‌های نارنج و تابی که تابستان‌ها، پدرت از شاخه‌های محکم‌ترش می آویخت تا با هر بار تاب خوردن، چشم‌هایت را ببندی که خورشید تویشان نزند. و «تنها» نبودی…

حالا هر بار تابستان، به خانه‌ی پدری‌ای که نیست میاندیشی؛

به موزاییک‌های برجسته‌ی حیاطش، و اصلاً به خودِ واژه‌ی «تابستان»؛

و کودکِ درونت می پرسد: « تابستان یعنی کشورِ تاب‌ها؟؟؟! »

تا این پرسش -مثلِ هیولایی مهربان- از پسِ گرمای تموز رخ بنماید و به قفسِ خیالاتی آهنگین بیندازدت!

تا تو بمانی و

آهنگ‌هایی از لوییجی روبینو ….

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *