داستان های نشانکی

صفحات گلبرگی

سه گلبرگ خشک شده. هر کدام مال یک روز بخصوص. گذاشته بودم لای صفحات کتاب و هر جا خواندنم متوقف می شد، با احتیاط زیاد میگذاشتم شان همانجا، تا آن روز… 

همان روز که قاصدک آمده بود پشت پنجره و من از شوق کتاب را همانطور باز گذاشتم و پنجره را باز کردم.  قاصدک را گرفتم دستم تا خبر آمدنت را بدهد.

 

نشانه گذار کتاب نشانک

 

چیزی نگفت. فقط باد ولگرد آمد و کتاب را زمین انداخت. تا کجا خوانده بودم؟!…مهم نبود!…گلبرگ ها…

خاطرات روزهای بخصوص…روزهایی که معلوم نبود تکرار بشوند یا نه…اما آمدی…با دسته ای از گلها تازه و با چوب الفی که جای تمام گلبرگها خشک شده را گرفت… .

 

به کتاب هایمان احترام بگذاریم.

 

نوشته های مشابه

یک دیدگاه در “2”

  1. ویدائو گفت:

    عالیی بود مث همیشه

    1. نشانک گفت:

      سپاس از شما 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *