داستان های نشانکی

کتاب های کاغذی

داستان های نشانک - کتابهای کاغذی

یادش بخیر…

سالهای قبل، عصرهای چای و گپ و لبخند، غروب هایی که بابا مولانا می خواند و مامان حافظ و ما شاملو، صبح های شیرین و ظهرهای گرم، دلخوشمان می کرد به زندگی.

آسمان آبی بود و کتاب ها کاغذی

حالا، تنها و سرد و دور، زیر سقفِ دودیِ آسمان نشسته ام و کتاب مرا می برد به گذشته های دلگرمی…

به روزهای آسمان آبی و شب های پرستاره… نشانکم را می گذارم همین جا .

به کتاب هایمان احترام بگذاریم.

نوشته های مشابه

یک دیدگاه در “2”

  1. Rasta گفت:

    دلمان چای میخواهد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *