داستان های نشانکی

گلدان شعر

عاشق کاشتن گل بود. گل هاش ناز و نوازش می خواستند. شعرِ حافظ و سعدی و فروغ و سایه گوش می کردند و صدای شجریان، لالاییشان بود.

از روزی که رفت، از روزی که بی صدا و بی وقت رفت، همه ی شمعدانی ها خشک شدند و بوته ی یاس دیگر گل نداد…

 

گلدان شعر - داستان نشانک

 

حالا تمام دل خوشیم شده گل های رنگ به رنگ چوب های الفی که لای کتاب هاش گذاشته…

می نشینم رو به پنجره و برای گلدانهای خالی از همانجا که گل های نشانک می گویند، حافظ و سعدی و فروغ و سایه می خوانم…

 

می گویی این بهار گلهاش جوانه می زنند؟؟

 

به کتاب هایمان احترام بگذاریم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *