معرفی کتاب

«قلعه حیوانات» نوشته جورج اورول رمانی درباره شیوه غریب و آشنای «برابر تر» شدن!

قلعه حیوانات

رنج کشیدن از ظلم، اتفاقی نیست که محدود و محصور به یک زمان و مکان خاص باشد. در همیشه‌ی تاریخ، کسانی زورشان چربیده و کسان دیگری بغض‌شان را فرو خورده‌اند و این تقابل نامبارک، در هر سرزمینی با هر میزان از تمدن رخ داده است.

همین دو خط آغازین نشان می‌دهد که «قلعه حیوانات» یا «مزرعه حیوانات» چه حال و هوایی دارد و اساسا با خواندن همین عنوان می‌توان دریافت که با یک رمان تمثیلی مواجه هستیم که هر کدام از حیوانات نماد یک گروه از انسانها یا یک شیوه فکری مشخص هستند. اگر بدانیم جورج اورول، نویسنده کتاب، چگونه بزرگ شده تا حد زیادی چرایی نوشته شدن این اثر ماندگار برایمان روشن می‌شود. او پدر و مادری هندی_بنگالی داشت و در هندوستان هم متولد شد اما در کودکی به انگلستان آمد و در این کشور بزرگ شد اما همین ریشه هندی داشتن و در انگلیس جان گرفتن و قد کشیدن، باعث شد او با مفاهیمی همچون استعمار و استثمار آشنا شود و غمگین‌تر از آن، به عنوان کسی که اصالت بریتانیایی ندارد، خود را شهروند درجه چندم احساس کند و این فاصله طبقاتی از او یک سوسیالیست بسازد و بیش از هر چیز در پی «برابری» باشد؛ همان معنای زیبایی که در کتاب ِ این نویسنده‌ی نوبل گرفته‌ به چالش کشیده می‌شود.

ماجرا چیست؟ یک خوک پیر به نام میجر شبی خوابی می‌بیند و روز بعد آن را برای حیوانات مزرعه تعریف می‌کند. او می‌گوید که خواب دیده از زیر بار ظلم و ستم و بیگاری کشیدن‌های صاحب مزرعه بیرون آمده‌اند و در کمال آزادی و خوشبختی زندگی می‌کنند. میجر پیر بعد از سه روز از دنیا می‌رود و دو خوک دیگر به نام‌های ناپلئون و اسنوبال تصمیم می‌گیرند این جامعه آرمانی را که در ذهن خودشان بعد از گفتار میجر ترسیم کرده بودند در واقعیت پدید بیاورند. آنها صاحب مزرعه را بیرون می‌کنند و آن را به قلعه‌ای بدل می‌سازند و حاکمیت آن را به دست می‌گیرند.

کسانی که با بررسی دقیق رمان، سعی کرده بودند برای شخصیت‌های آن ما به ازای بیرونی واقعی و تاریخی بیابند، میجر پیر را نماد نظریه‌پردازان کمونیسم یعنی کارل مارکس و انگلس و لنین بازشناخته‌اند و از سوی دیگر، ناپلئون را به عنوان یک رهبر فاسد، نماد استالین به حساب می‌آورند و اسنوبال را همچون لئون تروتسکی ارزیابی کرده‌اند، چراکه او از جایی به بعد مجبور به فرار از مزرعه شد و از همین رو یادآور یک رهبر انقلابی قربانی شده است. اسنوبال و ناپلئون در ابتدا قواعدی را برای قلعه تصویب کردند که همه بر پایه انسان دوستی و برابری بود: همه آنها که روی دو پا راه می‌روند دشمن هستند، همه آنها که چهارپا و بالدار هستند، دوست هستند، لباس پوشیدن، در تخت خوابیدن، نوشیدن الکل ممنوع است و هیچ حیوانی حق کشتن حیوان دیگر را ندارد و از همه مهمتر آن که همه حیوانات با هم برابر هستند.

از آنجا که قدرت فساد می‌آورد، همه آرمانها و قوانین مصوب روز نخست، رفته رفته رنگ می‌بازد و در اوج این تحریف، به این جمله می‌رسیم: «برخی از حیوانات از دیگران برابرترند». نقض آشکار قوانین به مذاکره و دادوستد با انسان‌ها هم می‌رسد و قتل به بهانه‌هایی مثل همکاری با رهبر معاند یعنی اسنوبال هم مجاز می‌شود و در این میان حیوانات فاقد زور و قدرت روز به روز ضعیف‌تر می‌شوند و برای گرسنه نماندن، زیر بار هر حرف زوری می‌روند و در نا امیدانه‌ترین شکل ممکن،باکسر، همان اسبی که همچون یک کارگزار نمونه تا پای جان به ناپلئون خدمت کرد تنها برای کمی نوشیدنی الکلی به یک انسان قصاب فروخته می‌شود و در همین یک خط نقض تمامی قوانین محرز است: هم انسانِ دوپا دوست انگاشته شده (و برای مذاکره بهتر با او لباس پوشیده‌اند)، هم اسب چهارپا همچون دشمنی قربانی شده و هم بساط تخت و نوشیدن الکل به راه است و هم عذاب وجدانی بابت به مسلخ فرستادن باکسر وجود ندارد چراکه بهرحال اکنون در کنار ارزشی به نام «برابری»، ارزش افزوده‌ای به نام «برابرتری» ایجاد شده است … چه حکایات گوش آشنا و ملموسی!

«قلعه حیوانات» یکی از صد کتابی است که قبلا توصیه کرده‌اند قبل از مرگ باید خواند و اشاره‌های مستقیم به اتفاقات اصلی آن هم چیزی از جذابیت‌اش کم نمی‌کند. اورول این اثر ماندگار را به گونه‌ای نوشته که در هر کشوری و در دهه‌ای از قرن، جذابیت دارد و جالب آن که هر ملتی بنا بر تجربه تاریخی خودش با آن ارتباط برقرار می‌کند.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *